X
تبلیغات
ترانه هاي سكوت

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

دارم مي رم به آبادان بعد يه عمر دوري و غم

آب و هوا عوض كنم با شرجي هاي دم به دم

شرجي داري گرما داري مردم با صفا داري

اگه بگم چيا داري قصه ميشه زياد و كم

از اميري از ته لنجي از سينما و از بريم

از اين بگم از اون بگم؟ كجا برم كجا نرم؟

آي آبادان! آي آبادان! گريه امونم نمي ده

دوباره مثل قديما ميام پيشت عاشق مي شم

عاشق شدم يادت مي آد؟ يادت مياد اون شبا رو؟

كه پرسه مي زد دلامون تو كوچه هات قدم قدم

آخ كه چه خوب مي گفت يكي : "خاك تو دومن مي گيره"

دارم ميام دارم ميام با گريه هاي دم به دم

اون روزا رفتن و نرفت ياد تو از خاطر من

حتا اگه نبينمت مهرت نمي ره از دلم

اون بوي "گس" رو دوست دارم اون مردم بي ادعا!

                 جون سيد عباس راس مي گم فكر نكني لاف مي زنم

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در شنبه سوم اسفند 1392 و ساعت 18:59 |
ندارد زمستان دگر سالها

ز روزی که آمد بهاری چنین ...

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه هفتم بهمن 1392 و ساعت 0:46 |

بخشی از شعر بلند "سفرنامه" که تاکنون تقدیم نشده بود و اکنون برای حبیب کارجو "دیر یاب زود آشنا"


شرجی کوچه های آبادان/ پانزده لین بی تو سرگردان

خاطره، خاطره، فریم فریم/ فیلمها را دوباره بر گردان

از امیری بپیچ تا گمرک / از میان هزار ته لنجی

بوی گس، صبح تازه اسفند / ناگهان، باز هم، تو می رنجی

بی هوا عاشقی، لب کارون / تک و تنها، جزیره ای مجنون

پشت بام بهار دو (1)  هر شب/ مانده دلتنگ عاشقی دلخون

راهرو، ظهر داغ یک هیجان / چشم لبریز شوق و دل لرزان

قلب یک شاعر پر از رویا / بحر اینگونه ریخت در فنجان


1: نام خوابگاهی در دانشکده نفت



+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه هفتم بهمن 1392 و ساعت 0:40 |
با سپاس از یاور، دوست دیرین


هر بهاری پس از زمستان است

جز بهارم که در بهار آمد...

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه هفتم بهمن 1392 و ساعت 0:27 |

بهار آمد و آمدی؟ نه! تو آمدی و بهار آمد

بهار نه به تقویم، که به روح روزگار آمد

ز جرعه جرعه اشکت، ز خنده خنده مستت

خروش و ولوله ای شد که تازه غنچه بهار آمد

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه یازدهم شهریور 1392 و ساعت 22:41 |
امشب ماه، ماه ترین ماه است! اگر طلوعش از کف رفت غروبش که طلوع فرداست در راه است... ماه! ای همنشین شبهای عاشقی! ای چراغ آسمان! ای راه نورانی بهشت!
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من / سر راحت ننهادی به سر بالینی!

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در یکشنبه دوم تیر 1392 و ساعت 22:19 |
سفرنامه عصاره سیر است. خلاصه زندگی. چکیده زمان و مکانهایی

 که بر ما گذشته. اگر عنایتی باشد و الهامی، پاره پاره خواهم سرود

سه دهه سیر آفاق تا زمان روایت انفس که سفری ست دیگر از

خطی دیگر!
+ نوشته شده توسط علي خواص فر در پنجشنبه چهاردهم دی 1391 و ساعت 13:44 |
دعا کردیم و باران گرفت

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در چهارشنبه سوم آبان 1391 و ساعت 23:11 |
دوستي گلايه از نبودنم كرد، خود نيز شكوه ها دارم از دوري از خود. كه دوري از خود همان دوري از خود اوست!

به قول استاد بهمني: گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود... دلتنگ ترين دلتنگم...

كتاب شعر فروغ

پاكتي سيگار

و آغوشي...

فصل گريه هاي بي پايان در راه است!

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در شنبه هفدهم تیر 1391 و ساعت 1:20 |
شايد باراني مثل اين كه مي بارد بايد

تا جان بگيرند واژه ها در دستهاي كويري ما

اين روزها

نه اينكه لايق بارانيم

نه، كوير ما را سزاست

اما

او

نه چون ماست

كه بهارست و يا شايد مي گريد كه خوش گفته است پير خرابات ما:

"تا نگريد ابر كي خندد چمن    تا نگريد طفل كي نوشد لبن ..."


باري، آمدنت چون هميشه خوش اي باران! قدم بر گونه هاي تب دارمان مي گذاري...

فردا هوا مه آلود است!


+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه نوزدهم دی 1390 و ساعت 7:16 |

يك بغض پر از فرياد، يك ثانيه دلتنگي

صد روز هوا ابري، يك قرن پريشاني

يك خانه بي مهتاب، يك كوچه خيس از غم

يك شهر خموش و سرد، دردا كه نمي آيي

دردا كه همه دردم از چشم تو درمان شد

اي درد پر از درمان اي كوير دريايي

صد شعر بدون تو، هذيان و پريشاني ست

يك جمله سكوت تو صد قطعه نيمايي

راهش به دو چشمم نيست ياد تو در اين شبها

يك جبهه هواي سرد، دريا شده توفاني...

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 14:46 |

تاثیر چشم های تو بیش از حد است ، نیست؟

این قدرها زیاده روی هم بد است، نیست؟

با پلک های زلزله خیزت قبول کن

از بین رفتن همه صد در صد است، نیست؟


مهدي موسوي

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 و ساعت 10:35 |
گفتي: دوستت دارم!

به خيابان رفتم

اتاق براي پرواز كوچك بود!

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت 16:52 |

گرش ببيني و دست از ترنج بشناسي

روا بود كه ملامت كني زليخا را

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در جمعه یکم مهر 1390 و ساعت 16:1 |

تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار

كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه دهم مرداد 1390 و ساعت 18:24 |

باز من، تو، آسمان، دريا

باز آغاز قصه پريا

باز اين دل كه مي تپد در خون

باز افسانه غم نيما

باز شعري كه مي چكد از چشم

باز شرم سلام ما به شما

باز دلضربه هاي آمدنت

باز دلشوره هاي خلوت ما

باز آنجا كه مي روي بي من

باز اينجا كه مانده ام تنها

باز اين قافيه كه مي سوزد

زير بار نگاه داغ شما

باز پايان شعر من ابريست

مثل روياي خيس درياها

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه سوم مرداد 1390 و ساعت 10:11 |
ماه، چهره پوشيده به ابر

باد مي توفد و اشك راه چشمان مرا گم كرده ست

مي وزد بوي كسانم در باد

ناگهان مي بينم: گونه ام بارانيست

اين چه رويايي بود كه مرا برد به عمق چشمت؟

ماه بر مي آيد از دل ابر سياه

ماه خورشيد شده ست!

آسمان آبي تر...

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه سی ام خرداد 1390 و ساعت 15:14 |
غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند...

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390 و ساعت 11:16 |

يا چنان نماي كه هستي، يا چنان باش كه مي‌نمايي.

**بايزيد بسطامي**
+ نوشته شده توسط علي خواص فر در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 و ساعت 16:15 |
از بهار تقویمی می ماند

و از من

استخوانهایی که تو را دوست داشتند

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در شنبه ششم فروردین 1390 و ساعت 13:48 |

شعری که زمزمه این روزهایم است... در خواب و بیداری!

نادر یا اسکندر

موج ها خوابیده‌ اند، آرام و رام،

طبل توفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند،

آب‌ ها از آسیا افتاده است

موج ها خوابیده‌ اند، آرام و رام،

طبل توفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند،

آب‌ ها از آسیا افتاده است

در مزار آباد شهر بی  تپش

وای جغدی هم نمی‌ آید بگوش

دردمندان بی‌ خروش و بی‌ فغان

خشمناکان بی فغان و بی خروش

آه ها در سینه ها گم کرده راه،

مرغکان سرشان بزیر بال‌ ها

در سکوت جاودان مدفون شده ست

هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ ها

آب ها از آسیا افتاده است،

دارها بر چیده ،خون‌ ها شسته‌ اند

جای رنج و خشم و عصیان بوته‌ ها

پشکبن های پلیدی رسته‌ اند

مشت‌ های آسمان کوب قوی

واشده ست و گونه‌ گون رسوا شده ست

یا نهان سیلی زنان، یا آشکار

کاسه پست گدائی‌ ها شده ست

خانه خالی بود و خوان بی‌ آب و نان،

وآنچه بود، آش‌ دهن سوزی نبود

این شب‌ ست، آری، شبی بس هولناک؛

لیک پشت تپه هم روزی نبود

باز ما ماندیم و شهر بی تپش

وآنچه کفتارست و گرگ و روبه ست

گاه می گویم فغانی برکشم،

باز می بینم صدایم کوته ست

باز می بینم که پشت میله ها

مادرم استاده، با چشمان تر

ناله اش گم گشته در فریادها،

گویدم گوئی که: «من لالم، تو کر

آخر انگشتی کند چون خامه‌ ای،

دست دیگر را بسان نامه ای

گویدم «بنویس و راحت شو » به رمز،

تو عجب دیوانه و خودکامه ای

من سری بالا زنم ، چون ماکیان

از پس نوشیدن هر جرعه آب

مادرم جنباند از افسوس سر،

هر چه از آن گوید، این بیند جواب

گوید «آخر . . . پیرهاتان نیز . . . هم . . .

گویمش: اما جوانان مانده‌ اند

گویدم: این‌ ها دروغند و فریب

گویم : آنها بس به گوشم خوانده‌ اند

گوید : اما خواهرت، طفلت، زنت . . .؟

من نهم دندان غفلت بر جگر

چشم هم اینجا دم از کوری زند،

گوش کز حرف نخستین بود کَر

گاه رفتن گویدم ـ نومیدوار

وآخرین حرفش ـ که: این جهل ست و لج،

قلعه‌ ها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .

و آخرین حرفم ستون ست و فرج

می‌ شود چشمش پر از اشک و بخویش

می‌ دهد امید دیدار مرا

من به اشکش خیره از این سوی و باز

دزد مسکین برده سیگار مرا

آب‌ ها از آسیا افتاده؛ لیک

باز ما ماندیم و خوان این و آن

میهمان باده و افیون و بنگ

از عطای دشمنان و دوستان

آب‌ ها از آسیا افتاده؛ لیک

باز ما ماندیم و عدل ایزدی

و آنچه گوئی گویدم هر شب زنم:

باز هم مست و تهی دست آمدی؟

آنکه در خونش طلا بود و شرف

شانه‌ ای بالا تکاند و جام زد

چتر پولادین ناپیدا بدست

رو بساحل‌ های دیگر گام زد

در شگفت از این غبار بی سوار

خشمگین، ما ناشریفان مانده‌ ایم

آب‌ ها از آسیا افتاده؛ لیک

باز ما با موج و توفان مانده‌ ایم

هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟

زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟

باز می‌ گویند: فردای دگر

صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه‌ ای پیدا نخواهد شد، امید!

کاشکی اسکندری پیدا شود


مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در جمعه بیستم اسفند 1389 و ساعت 10:41 |
يك رباعي از قيصر به پيشنهاد فرشاد عزيز:

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟

هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 و ساعت 10:21 |
پس از چندي با شعري كوتاه و زيبا از قيصر نازنين:


چه اسفندها...آه!

       چه اسفندها دود كرديم!

                 براي تو اي روز ارديبهشتي

كه گفتند اين روزها مي رسي

                                               از همين راه!


(آینه های ناگهان)

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در شنبه هفتم اسفند 1389 و ساعت 11:51 |

اي آشنا ترين غريب!

غريب نام تو نه!

كه روزگار من است

وقتي كبوتران نشاني ات را از سپيدارهاي توس مي گيرند

ايمان من در بلنداي يقين دلتنگ بوي آستانت مي شود

اي كيمياي آستان تو درمان دردها!

اي عطر منبسط!

اي نور بي غروب!

بوي غروب صحن تو اعجاز لحظه هاست

در من حلول كن

تا عاشقانه هاي من از شعر پر كشند

تا من (مسافر اين شهرهاي شب نشان)

بر جاده هاي غربت اين روزگار سرد

خورشيد را به ميهماني آهوان برم...

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 و ساعت 20:14 |
در گلويم سكوت خانه زاد است

گاه كه خاطره اي ابر مي شود در چشمانم

     جز دست خيس باران نوازش نمي دهد

                                    اين گونه هاي ترك خورده را


در نگاهت دريا خانه زاد است

        و من مي شكفم باغ باغ

                            وقتي مي رسد زورق بي بادبانم به ساحل آرامشت...



+ نوشته شده توسط علي خواص فر در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 و ساعت 21:21 |
با يادآوري دوست عزيزم فرشاد:

 

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می‌گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»

لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّه‌ی من نو ترک می‌شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم

باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفه‌ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

های، فرزندم
بشنو و هُش‌دار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این

کو ،کدامین جبّه‌ی زربَفت رنگین می‌شناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنه‌ی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟

[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار ...

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 11:13 |
در خاطرات برفي ام

دستانت

           اهتزاز خورشيد است، آرامش شبهاي سرد هراس

در اوج بي قراري، مي آمدي

و من مي شكفتم از دوباره وزيدنت

چون درخت پير باغچه كه غرق شكوفه مي شد با بوي هر بهار


آه مي كشم از نديدنت

و آسمان پنجره ابري مي شود

                                   تا گريه اي بي امان

                                آهي دوباره باقي ست...

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در سه شنبه پنجم بهمن 1389 و ساعت 20:46 |
روانه شدي

به آسمان مي روي يا دريا؟

نمي دانم

اما گونه هاي مرا به خاطر بسپار

كه تا اولين ستاره باران

كران تا كران آسمان ابري فاصله است

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 18:17 |

باز هم جرعه ای غزل از قیصر!


ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم ، خاکسترم آتش گرفت

چشم واکردم، سکوتم آب شد

چشم بستم ، بسترم آتش گرفت

در زدم ، کس این قفس را وا نکرد

پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دستهایم ، دفترم آتش گرفت

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 و ساعت 11:49 |

ایستگاه قطار موقعیت سمبلیک تمامی عشقها، خداحافظی ها و اشکهای ریخته و نریخته است. چه کسی بهتز از قیصر نازنین، که گویی همه لحظه های ناب عاشقان جهان را تجربه کرده است، می تواند بازگو کند لحظه های بارانی آخرین نگاه را در ایستگاه قطار؟

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

+ نوشته شده توسط علي خواص فر در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 11:26 |