اندوه مي چكد از چشمان خيس شب

آن كدامين ستاره بود

                  كه سوخت بر آستان آمدنت اي صبح؟

بوي شب تابستان مي دهد آغوش تو

و من افسون مي شوم

                      وقتي ماه مي گذرد از فراز خوابهاي كودكيم

بوي خوابهاي كودكي مي دهد نگاه تو

                      و من ستاره چين شبهاي تابستاني ام

                                                                   كه بوي آغوش تو مي دهد...

برگها بي تابند

         آسمان مي غرد

باد مي توفد و من

شعله شمع به دست

                         در پي 

رد نگاهت هستم...


به پارسايي از كهكشان مهتابي...

سلام همقدم لحظه هاي بي تابي

سلام هم عطش گونه هاي بي آبي

سلام آبي روشن، تلالو خورشيد

سلام همسفر كهكشان مهتابي

قسم به زخمه سازت به عمق چشمانت

هنوز مي چكد اين اشكهاي بي تابي

من و كوير و ستاره، تو و شب و تنبور

كجاست بالكن خاطرات بي خوابي؟

و بسته بسته كشيدن غم فراغش را

و زخمه زخمه گذشتن ز مرز بي تابي

براي سحر زندگي ام...

امتداد روح من تا تو جاريست

اي دريايي ترين نگاه!

مي گويند بهار آمده است

اما

بوي عبور تو مي آيد كه مي گويند:

"بهار آمده است"

مي چكم از چشم شب

چون آخرين ستاره اين شب سربي

و گونه هايم هنوز بوي كوير مي دهد

چگونه باور كنم آمدنت را؟

اي بهاري ترين فصل!

اي باران!

وقتي نسيم خاطره ات را وزيد و رفت

قلبم صداي آمدنت را شنيد و رفت

وقتي پرنده آمد و من را شكسته ديد

از آشيان غمزده ام پر كشيد و رفت

تا آمدم كه بگويم مرو! بمان!

اشك مرا زعمق نگاهم نديد و رفت

اينجا شكوفه قسمت باران نمي شود

از باغ من چه غمزده دامن كشيد و رفت