به علي، يار روزهاي عاشقي و زخمهايش و زخمه هايش...

چشمانت به لطافت شعرهاي سهرابند

و نگاهت

ستاره باران اشك است

چون آسمان كوير

بگذار شعرهايم مرهمي باشد

بر قلب زخم خورده ات

چون زخمه هايت بر زخمهايم كه بود

مي دانم

مي دانم اين واژه ها همه بوي دلتنگي مي دهند

بوي شب

بوي كوير

اما بگذار باراني باشد اين شعر

تا برويد باغ باغ شكوفه

بر گونه هاي ترك خورده ات...


همه ی فعل هایم ماضی اند

ماضی بعید

ماضی خیلی خیلی بعید

دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...

آخرین شعله آن برج کهن در دل ظلمت بی ساحل شب گفت این راز مگو:

ای دلت صد فانوس

نهراس از ظلمت

چشم بر هم بگذار

دست در دست ستاره دل به خورشید سپار

لحظه پرواز است...





غایت خماری...

خیلی وقت بود شعری نخونده بودم یا نشنیده بودم که تنم رو بلرزونه. دیروز آوازی از معتمدی با همراهی سه تار استاد لطفی شنیدم که شما رو هم دعوت می کنم حتماً آلبوم ای عاشقان معتمدی رو گوش کنید صدای آهنگینی داره:


می به کوی خماران هر چه بود نوشیدم

ما چنین می آشامیم، غایت خمارم بین...