100 شعری که نوشیده ام (7)

باز هم جرعه ای غزل از قیصر!


ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم ، خاکسترم آتش گرفت

چشم واکردم، سکوتم آب شد

چشم بستم ، بسترم آتش گرفت

در زدم ، کس این قفس را وا نکرد

پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دستهایم ، دفترم آتش گرفت

100 شعري كه نوشيده ام (6)

ایستگاه قطار موقعیت سمبلیک تمامی عشقها، خداحافظی ها و اشکهای ریخته و نریخته است. چه کسی بهتز از قیصر نازنین، که گویی همه لحظه های ناب عاشقان جهان را تجربه کرده است، می تواند بازگو کند لحظه های بارانی آخرین نگاه را در ایستگاه قطار؟

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

توفاني ترين

بر گونه هاي بلور آگين اين زمهرير شب

           بوسه هايت خاطره بلوغ خورشيد است

آب مي شوم در هرم آمدنت

                و باد مي شوم با عبورت

                          اي توفاني ترين نسيم!

دكتر حسابي: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

100 شعري كه نوشيده ام (5)

اخوان! جاي تو اينجا خالي نيست چون هيچ دريچه اي گشوده نيست!


ما چون دو دریچه ، روبروی هم ،

آگاه زهربگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،

هر روز قرار روز آینده.

عمر آینه ی بهشت ، اما ..... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست ،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد،

نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد  .

100 شعري كه نوشيده ام (4)

شاعر: افشين يداللهي، آواز: عليرضا قرباني. مسلخ عشق با سوز صداي قرباني خون فشان است. عاشقي ديوانگي ست و جنون آغاز كوچ به مسلخ خونين رها شدن است...

آواز را از اينجا دانلود كنيد.


يك شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت


به ياد اخوان


100 شعري كه نوشيده ام (3)

سومين شعر اين مجموعه غزلي ست ناب از خداوندگار سخن سعدي به همراه لينك دانلود آواز استاد از مجموعه غوغاي عشق بازان. از اينجا دانلود كنيد.

شيرين زباني سعدي در نظر بر چپ و راست در عين دلدادگي. و ترسي شيرين از افشاي راز مگو ميان عاشق و معشوق... چون هميشه غزل سعدي را شكرافشان كرده است.



من چرا دل به تو دادم که دلم می​شکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو همایی و من خسته بیچاره گدای بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند                  

یا چه کردم که نگه باز به من می​نکنی تا ندانند حریفان که تو منظور منی تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی ور جوابم ندهی می​رسدت کبر و منی تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

100 شعری که نوشیده ام (2)

دومین شعر از مجموعه 100 شعری که نوشیده ام ترانه ایست از ترانه سرا و غزلسرای هم روزگارمان استاد بهمنی او که ترانه هایش بوی جنوب، رنگ غروب خورشید در دوردست دریا
می دهد. از دریا به او سلام می کنم و هر غروب خورشید را با این ترانه به شب می سپارم ...


با غروب این دل گرفته مرا

 می رساند به دامن دریا

می روم گوش می دهم به سكوت

چه شگفت است این همیشه صدا

 لحظه هایی كه در فلق گم شدم

 با شفق باز می شود پیدا

 چه غروری چه سرشكن سنگی

 موجكوب است یا خیال شما

دل خورشید هم به حالم سوخت

سرخ تر از همیشه گفت : بیا

می شد اینجا نباشم اینك ؟ آه

بی تو موجم نمی برد زینجا

راستی گر شبی نباشم من

چه غریب است ساحل تنها

من و این مرغهای سرگردان

پرسه ها می زنیم تا فردا

تازه شعری سروده ام از تو

غزلی چون خود شما زیبا

تو كه گوشت بر این دقایق نیست

 باز هم ذوق گوش ماهی ها




عجب كه بوي گلي...

عجب كه گلي مي شكفد، عجب كه بوي گلي مي آيد، عجب هنوز دلي مي لرزد و  چشمي ستاره باران مي شود، عجب هنوز دلي مي سوزد و حنجره اي مي خواند، در اين هواي تعفن در اين شب مسموم...


از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت

عجب كه بوي گلي هست و رنگ نسترني


دانلود

100 شعري كه نوشيده ام (1)

بر سر آنم كه گر ز دست برآيد و نگارنده كم نيارد، 100 شعر كه وجه بارزي از ديدگاه فرم ، مضمون يا مهمتر از هر دو حس و روح دارند را نم نم چو باران بنگارم.

100 شعري كه چون شراب بي خماري نوشيدم و مي نوشمشان. براي حسن مطلع با يكي از دلپذيرترين غزل هاي حسين منزوي آغاز ميكنم. دلنوشته اي كه يك به يك ابياتش بيت الغزل است.

زن جوان غزلی با ردیف «آمد» بود
که بر صحیفه تقدیر من مسود بود
زنی که مثل غزلهای عاشقانه من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قید زمان و مکان رها می کرد
اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود
به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم
میان آمده و رفتگان سرآمد بود
زنی که آمدنش مثل «آ»ی آمدنش
رهایی نفس از حبس های ممتد بود
به جمله دل من مسندالیه (آنزن
(
...
و «است» رابطه و «باشکوه» مسند بود
زن جوان نه همین فرصت جوانی من
که از جوانی من رخصت مجدد بود
میان جامه عریانی از تکلف خود
خلوص منتزع و خلسه مجرد بود
دو چشم داشت - دو «سبز آبی» بلاتکلیف
که بر دو راهی «دریا چمن» مردد بود
به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست!
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود

درختان

      اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده

سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه...


بشنويد استادي از استادي مي خواند...

ميلاد

در خود فشرده مي شوم

زبانه مي كشم تا خورشيد

آنك! ميلاد ستاره اي!


چشم بر هم مگذار

شعله مي كشم

و ستاره اي متولد مي شود

چشم بر هم مگذار!

تا دوباره مردنم تنها چند ميليون سال باقي ست!

يا علي مددي...

رها شدیم رها٬ چو روح بی جسدی

نه با توایم و نه بی تو چه روزگار بدی

رها شدیم در آیینه های تو در تو

چه ازدحام عجیبی چه شهر بی عددی

رها شدیم در این کوچه های سر گردان

نه آستانه ی عشقی نه خانه ی خردی

مرا به حاشیه ی سرد زندگی آورد

امید رو به زوالی دلیل نا بلدی

ستاره ای شدم و در خودم درخشیدم

ولی چه سود که چشمی نمی کند رصدی

مگر به سایه نام تو رو کنم پس از این

که در پناه تو امن است یا علی مددی


عبدالجبار كاكايي

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام


محمد علي بهمني