خیال خام

خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود 


حسین منزوی

 

حسین منزوی

هنرمندانی بوده اند که بسیار کمتر از مرتبه شان دیده شده اند کوچکتر و کوچکتر از آنچه بوده اند. و بوده اند و هستند هنرفروشانی که به ممد الطاف رسانه های رنگ رنگ این روزگار هزار رنگ با بزرگنمایی هزار هزار به خورد چشمان بیگناه ما داده شده اند ... بگذریم از این قصه پر غصه. حسین منزوی که چون نامش زیست و چون نامش از دنیا رفت از جمله گروه نخست بود. چندی ست با او آشنا شده ام و حیف دیدم جرعه ای از آن به خاک نیفشانم. ابتدا معرفی مختصری از این شاعر نازنین منزوی:

او در سال ۱۳۴۴ وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. سپس این رشته را رها کرد به جامعه‌شناسی روی آورد اما این رشته را نیز ناتمام رها کرد. اولین دفتر شعرش در سال ۱۳۵۰ با همکاری انتشارات بامداد به چاپ رسید و با این مجموعه به عنوان بهترین شاعر جوان دوره شعر فروغ برگزیده شد. سپس وارد رادیو و تلویزیون ملی ایران شد و در گروه ادب امروز در کنار نادر نادرپور شروع به فعالیت کرد. چندی مسئول صفحه شعر مجله ادبی رودکی بود و در سال نخست انتشار مجله سروش نیز با این مجله همکاری داشت. در سال‌های پایانی عمر به زادگاه خود زنجان بازگشت و تا زمان مرگ در این شهر باقی ماند.


به تدریج گلچینی از بهترین هایش را در نوشته هایم خواهم آورد. این برای آغاز:


خسته و دلچسب، مهربان و صمیمی

آمدنت مثل آفتاب زمستان است


با این همه صفت حافظ عجب طاقتی داشته...


ببرد از من قرار و طاقت و هوش

بت سنگین دل سیمین بنا گوش

نگاری، چابکی، شوخی، کله دار

ظریفی، مهوشی، ترکی، قبا پوش...


ميهماني دريا

ديشب، ماه به ميهماني دريا آمده بود

ستاره در نگاه آب مي رقصيد

و دلم

ميان ماه و ستاره

سو سو مي زد...

هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران نماند ورفت

این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت زناکسان شما نیز بگذرد

برتیر جورتان زتحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

 

شعر از سیف فرغانی در دوره مغول

كيمياي قيصر

با كيمياي نام تو اين واژه هاي خام

                                     در دستهاي خسته من

                                                                 شعر مي شوند...

مسافركشان ميدان آزادي

جايي خوندم قشنگ بود:


خوشا به حال مسافركشان ميدان آزادي 

چه آزادانه فرياد مي زنند:

                                آزادي! آزادي!

ز شير شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جايي رسيده ست كار

كه تاج كياني كند آرزو

تفو بر تو اي چرخ گردون تفو!

چگونه بگذرم از اين شب هراس انگيز

                   بجز نوازش آن دستهاي مينايي؟

خدایا به من کمک کن وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم با کفشهای او راه بروم

ايستگاه رفته

تكيه داده ام هنوز به نرده هاي ايستگاه رفته در انتظار آمدنت اي مثل روز آمدنت روشن...

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!

قيصر امين پور

تا نگريد ابر...

باز آمدي

قدم زنان بر گونه هاي خشكيده ام

مي دانم راز شكوفه زار شدنم گريه هاي بي امان توست

و زمزمه ميكنم:

تا نگريد ابر كي خندد چمن

تا نگريد طفل كي نوشد لبن...



چرا نمي گويند

كه آن كشيده سر از شرق

آن بلند اندام

سياه جامه به تن دلبر دلير

آن شير

نويد روز ده، شب شكاف با تدبير

ز شاهراه كدامين ديار مي آيد؟


ما دو سه ديوانه

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز


عماد خراساني

دلم شور مي زند

مي ترسم

چشمانم از دريا لبريز شود...


اي آشنا ترين غريب!

اي آشنا ترين غريب!

غريب نام تو نه!

كه روزگار من است

وقتي كبوتران نشاني ات را از سپيدارهاي توس مي گيرند

ايمان من در بلنداي يقين دلتنگ بوي آستانت مي شود

اي كيمياي آستان تو درمان دردها!

اي عطر منبسط!

اي نور بي غروب!

بوي غروب صحن تو اعجاز لحظه هاست

در من حلول كن

تا عاشقانه هاي من از شعر پر كشند

تا من (مسافر اين شهرهاي شب نشان)

بر جاده هاي غربت اين روزگار سرد

خورشيد را به ميهماني آهوان برم...

حضرت مولانا

این آب و نان چرخ چو سیل است بی وفا

من ماهی ام، نهنگم، عمانم آرزوست