خاطره
اين شعر رو سال 83 اگه اشتباه نكنم تو سالن وحدت دانشگاه باهنر تو يه شب شعر يه دوستي خوند هميشه مصرع آخرش تو ذهنم بود تا اينكه پيداش كردم اين روز عيدي خالي از لطف نيست:
مرا آن شب مچل كردي و رفتي
رقيبم را بغل كردي و رفتي
مرا اهل دوا و چاي پر رنگ
مرا اهل غزل كردي و رفتي
حضورت اعتبار بازيم بود
چكم را بي محل كردي و رفتي
حواسم حين بازي مان كجا رفت
اتل كردم متل كردي و رفتي
تو هر چه با من بيچاره كردي
شب ماه عسل كردي و رفتي
من عادت كرده بودم به دماغت
دماغت را عمل كردي و رفتي
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ ساعت 23:10 توسط علي خواص فر
|