در اين شب هاي بي فردا

ز چشمان تو مي جويم

طلوع صبح فردا را

در اين قحطي نور و عشق

ز دستان نجيبت بوسه مي خواهم

بوسه هايي گرم چون خورشيد


چو باران

چو باران بهاران

بي خبر

ناگاه

غران و وحشي

وحشي و از بند رسته

بر اين خشكيده قلبم پاي بگذار

بنوشانم

ز جا بر كن تمام هستي ام را

كه در پاي تو جان دادن

به از افروختن

سوختن

و به دست باد بي سامان به هر بيغوله رفتن


تو را من چون صداي باد و باران دوست دارم

                                     تو را من همچو جانم دوست مي دارم....