براي چشمانت...
در اين شب هاي بي فردا
ز چشمان تو مي جويم
طلوع صبح فردا را
در اين قحطي نور و عشق
ز دستان نجيبت بوسه مي خواهم
بوسه هايي گرم چون خورشيد
چو باران
چو باران بهاران
بي خبر
ناگاه
غران و وحشي
وحشي و از بند رسته
بر اين خشكيده قلبم پاي بگذار
بنوشانم
ز جا بر كن تمام هستي ام را
كه در پاي تو جان دادن
به از افروختن
سوختن
و به دست باد بي سامان به هر بيغوله رفتن
تو را من چون صداي باد و باران دوست دارم
تو را من همچو جانم دوست مي دارم....
+ نوشته شده در شنبه دوم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 19:35 توسط علي خواص فر
|