به نام پدر
در خاطرات برفي ام
دستانت
اهتزاز خورشيد است، آرامش شبهاي سرد هراس
در اوج بي قراري، مي آمدي
و من مي شكفتم از دوباره وزيدنت
چون درخت پير باغچه كه غرق شكوفه مي شد با بوي هر بهار
آه مي كشم از نديدنت
و آسمان پنجره ابري مي شود
تا گريه اي بي امان
آهي دوباره باقي ست...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 20:46 توسط علي خواص فر
|