اي آشنا ترين غريب!
غريب نام تو نه!
كه روزگار من است
وقتي كبوتران نشاني ات را از سپيدارهاي توس مي گيرند
ايمان من در بلنداي يقين دلتنگ بوي آستانت مي شود
اي كيمياي آستان تو درمان دردها!
اي عطر منبسط!
اي نور بي غروب!
بوي غروب صحن تو اعجاز لحظه هاست
در من حلول كن
تا عاشقانه هاي من از شعر پر كشند
تا من (مسافر اين شهرهاي شب نشان)
بر جاده هاي غربت اين روزگار سرد
خورشيد را به ميهماني آهوان برم...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 20:14 توسط علي خواص فر
|