توفاني ترين
بوسه هايت خاطره بلوغ خورشيد است
آب مي شوم در هرم آمدنت
و باد مي شوم با عبورت
اي توفاني ترين نسيم!
بوسه هايت خاطره بلوغ خورشيد است
آب مي شوم در هرم آمدنت
و باد مي شوم با عبورت
اي توفاني ترين نسيم!
دكتر حسابي: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
ما چون دو دریچه ، روبروی هم ، آگاه زهربگو مگوی هم. هر روز سلام و پرسش و خنده، هر روز قرار روز آینده. عمر آینه ی بهشت ، اما ..... آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست ، زیرا یکی از دریچه ها بسته ست. نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد، نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد .
شاعر: افشين يداللهي، آواز: عليرضا قرباني. مسلخ عشق با سوز صداي قرباني خون فشان است. عاشقي ديوانگي ست و جنون آغاز كوچ به مسلخ خونين رها شدن است...
آواز را از اينجا دانلود كنيد.
يك شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

شيرين زباني سعدي در نظر بر چپ و راست در عين دلدادگي. و ترسي شيرين از افشاي راز مگو ميان عاشق و معشوق... چون هميشه غزل سعدي را شكرافشان كرده است.
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی |
دومین شعر از مجموعه 100 شعری که نوشیده ام ترانه ایست از ترانه سرا و غزلسرای هم روزگارمان استاد بهمنی او که ترانه هایش بوی جنوب، رنگ غروب خورشید در دوردست دریا
می دهد. از دریا به او سلام می کنم و هر غروب خورشید را با این ترانه به شب می سپارم ...
با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سكوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه هایی كه در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری چه سرشكن سنگی
موجكوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینك ؟ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو كه گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها
از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت
عجب كه بوي گلي هست و رنگ نسترني
100 شعري كه چون شراب بي خماري نوشيدم و مي نوشمشان. براي حسن مطلع با يكي از دلپذيرترين غزل هاي حسين منزوي آغاز ميكنم. دلنوشته اي كه يك به يك ابياتش بيت الغزل است.
زن جوان غزلی با ردیف «آمد» بود
که بر صحیفه تقدیر من مسود بود
زنی که مثل غزلهای عاشقانه من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قید زمان و مکان رها می کرد
اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود
به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم
میان آمده و رفتگان سرآمد بود
زنی که آمدنش مثل «آ»ی آمدنش
رهایی نفس از حبس های ممتد بود
به جمله دل من مسندالیه (آنزن(
... و «است» رابطه و «باشکوه» مسند بود
زن جوان نه همین فرصت جوانی من
که از جوانی من رخصت مجدد بود
میان جامه عریانی از تکلف خود
خلوص منتزع و خلسه مجرد بود
دو چشم داشت - دو «سبز آبی» بلاتکلیف
که بر دو راهی «دریا چمن» مردد بود
به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست!
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود
زبانه مي كشم تا خورشيد
آنك! ميلاد ستاره اي!
و ستاره اي متولد مي شود
چشم بر هم مگذار!
تا دوباره مردنم تنها چند ميليون سال باقي ست!
رها شدیم رها٬ چو روح بی جسدی
نه با توایم و نه بی تو چه روزگار بدی
رها شدیم در آیینه های تو در تو
چه ازدحام عجیبی چه شهر بی عددی
رها شدیم در این کوچه های سر گردان
نه آستانه ی عشقی نه خانه ی خردی
مرا به حاشیه ی سرد زندگی آورد
امید رو به زوالی دلیل نا بلدی
ستاره ای شدم و در خودم درخشیدم
ولی چه سود که چشمی نمی کند رصدی
مگر به سایه نام تو رو کنم پس از این
که در پناه تو امن است یا علی مددی
عبدالجبار كاكايي
کاش هوایی که روح نفس می کشه هم با وزیدن نسیمی پاک می شد. اما توفانی باید!
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه بر داریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
امید از دوستان خوبم در نظراتش پیشنهاد آشنایی بیشتر با استاد صالحی دادند.
دوستان جهت آشنتایی بیشتر با زندگی و اشعار استاد به سایت http://www.seyedalisalehi.com مراجعه نمایند.
سادگی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند...
آخرین غاشقانه های ری را، نامه اول
حرف بزن، ابر مرا باز کن
دیر زمانی ست که بارانی ام

ني در نوا گوشه خون مي نواخت
سينه اش از داغ جنون مي گداخت
اشك چو دريا شد و لب تشنه ماند
نغمه ني جامه تقوا شكافت
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در آغوش پست خاك مي گويد...


... و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده، به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است
رو چراغ باده را بفروز
كه شب با روز يكسان است

.... مانده خاكستر گرمي جايي؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم
خردك شرري هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهاي همه عالم شب و روز
دردلم مي گريند

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی
ببر از وفا کنار جلفا به گل چهرگان سلام ما را
شهر پر شکوه قصر چلستون کن گذر به چارباغش
گر شد از کفت یار بی وفا کن کنار پل سراغش
بنشین در کریاس یاد شاه عباس بستان از دلبر می
بستان پی در پی می از دست وی تا کی تا بتوانی
ساعتی در جهان خرم بودن بی غم بودن بی غم بودن
با بتی دلستان همدم بودن محرم بودن با هم بودن
ای بت اصفهان زان شراب جلفا ساغری در ده ما را
ما غریبیم ای مه بر غریبان رحمی کن خدا را
شاعر: ملک الشعرای بهار

این تصنیف دل انگیز را از اینجا دانلود کنید.
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
سید علی صالحی

وقتی که خوشه های اقاقی
از نرده های حوصله ی دیوار
سر ریز می کنند
و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد
نامت
طلسم " بسم " اقاقیهاست

نامت طلسم بسم اقاقیهاست...

وبلاگ دوستی که هیچ وقت خودش روندیدم اما همیشه همدم لحظه های ناب شعر خونی من و خیلیا بود رو فیلتر دیدم (وبلاگ امیر عباس ریاضی) و بسیار به خودم بالیدم از این هوایی که تنفس می کنم... آری وبلاگی که ناب بود و از شعر و شور و شعور می نوشت قابل دسترس نیست تا اونایی در دسترس بمونن که به جهره ماه چنگ می زنن...بماند این قصه پر غصه.
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که بر هر سر بازار بماند
برای چشمهای ابری این روزهایت
می نویسم از بهار برای غروب پاییز این دقایقت
و می فشانم ستاره
بر آسمان تاریک
این شبهایت...
اما
چگونه بگویم بهار می رسد
آفتاب خواهد خرامید
و آسمان ستاره باران خواهد شد
وقتی هر چشمم کهکشانی ست
و دقایقم اینگونه بوی غم، بوی پاییز می دهند؟
ای مفتی شهر! از تو پر کارتریم
با این همه مستی از تو هشیارتریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خون خوارتریم؟
حکیم خیام نیشابوری