توفاني ترين

بر گونه هاي بلور آگين اين زمهرير شب

           بوسه هايت خاطره بلوغ خورشيد است

آب مي شوم در هرم آمدنت

                و باد مي شوم با عبورت

                          اي توفاني ترين نسيم!

دكتر حسابي: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

100 شعري كه نوشيده ام (5)

اخوان! جاي تو اينجا خالي نيست چون هيچ دريچه اي گشوده نيست!


ما چون دو دریچه ، روبروی هم ،

آگاه زهربگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده،

هر روز قرار روز آینده.

عمر آینه ی بهشت ، اما ..... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست ،

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست.

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد،

نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد  .

100 شعري كه نوشيده ام (4)

شاعر: افشين يداللهي، آواز: عليرضا قرباني. مسلخ عشق با سوز صداي قرباني خون فشان است. عاشقي ديوانگي ست و جنون آغاز كوچ به مسلخ خونين رها شدن است...

آواز را از اينجا دانلود كنيد.


يك شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت


به ياد اخوان


100 شعري كه نوشيده ام (3)

سومين شعر اين مجموعه غزلي ست ناب از خداوندگار سخن سعدي به همراه لينك دانلود آواز استاد از مجموعه غوغاي عشق بازان. از اينجا دانلود كنيد.

شيرين زباني سعدي در نظر بر چپ و راست در عين دلدادگي. و ترسي شيرين از افشاي راز مگو ميان عاشق و معشوق... چون هميشه غزل سعدي را شكرافشان كرده است.



من چرا دل به تو دادم که دلم می​شکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو همایی و من خسته بیچاره گدای بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند                  

یا چه کردم که نگه باز به من می​نکنی تا ندانند حریفان که تو منظور منی تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی ور جوابم ندهی می​رسدت کبر و منی تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

100 شعری که نوشیده ام (2)

دومین شعر از مجموعه 100 شعری که نوشیده ام ترانه ایست از ترانه سرا و غزلسرای هم روزگارمان استاد بهمنی او که ترانه هایش بوی جنوب، رنگ غروب خورشید در دوردست دریا
می دهد. از دریا به او سلام می کنم و هر غروب خورشید را با این ترانه به شب می سپارم ...


با غروب این دل گرفته مرا

 می رساند به دامن دریا

می روم گوش می دهم به سكوت

چه شگفت است این همیشه صدا

 لحظه هایی كه در فلق گم شدم

 با شفق باز می شود پیدا

 چه غروری چه سرشكن سنگی

 موجكوب است یا خیال شما

دل خورشید هم به حالم سوخت

سرخ تر از همیشه گفت : بیا

می شد اینجا نباشم اینك ؟ آه

بی تو موجم نمی برد زینجا

راستی گر شبی نباشم من

چه غریب است ساحل تنها

من و این مرغهای سرگردان

پرسه ها می زنیم تا فردا

تازه شعری سروده ام از تو

غزلی چون خود شما زیبا

تو كه گوشت بر این دقایق نیست

 باز هم ذوق گوش ماهی ها




عجب كه بوي گلي...

عجب كه گلي مي شكفد، عجب كه بوي گلي مي آيد، عجب هنوز دلي مي لرزد و  چشمي ستاره باران مي شود، عجب هنوز دلي مي سوزد و حنجره اي مي خواند، در اين هواي تعفن در اين شب مسموم...


از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت

عجب كه بوي گلي هست و رنگ نسترني


دانلود

100 شعري كه نوشيده ام (1)

بر سر آنم كه گر ز دست برآيد و نگارنده كم نيارد، 100 شعر كه وجه بارزي از ديدگاه فرم ، مضمون يا مهمتر از هر دو حس و روح دارند را نم نم چو باران بنگارم.

100 شعري كه چون شراب بي خماري نوشيدم و مي نوشمشان. براي حسن مطلع با يكي از دلپذيرترين غزل هاي حسين منزوي آغاز ميكنم. دلنوشته اي كه يك به يك ابياتش بيت الغزل است.

زن جوان غزلی با ردیف «آمد» بود
که بر صحیفه تقدیر من مسود بود
زنی که مثل غزلهای عاشقانه من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
مرا ز قید زمان و مکان رها می کرد
اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود
به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم
میان آمده و رفتگان سرآمد بود
زنی که آمدنش مثل «آ»ی آمدنش
رهایی نفس از حبس های ممتد بود
به جمله دل من مسندالیه (آنزن
(
...
و «است» رابطه و «باشکوه» مسند بود
زن جوان نه همین فرصت جوانی من
که از جوانی من رخصت مجدد بود
میان جامه عریانی از تکلف خود
خلوص منتزع و خلسه مجرد بود
دو چشم داشت - دو «سبز آبی» بلاتکلیف
که بر دو راهی «دریا چمن» مردد بود
به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست!
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود

درختان

      اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده

سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه...


بشنويد استادي از استادي مي خواند...

ميلاد

در خود فشرده مي شوم

زبانه مي كشم تا خورشيد

آنك! ميلاد ستاره اي!


چشم بر هم مگذار

شعله مي كشم

و ستاره اي متولد مي شود

چشم بر هم مگذار!

تا دوباره مردنم تنها چند ميليون سال باقي ست!

يا علي مددي...

رها شدیم رها٬ چو روح بی جسدی

نه با توایم و نه بی تو چه روزگار بدی

رها شدیم در آیینه های تو در تو

چه ازدحام عجیبی چه شهر بی عددی

رها شدیم در این کوچه های سر گردان

نه آستانه ی عشقی نه خانه ی خردی

مرا به حاشیه ی سرد زندگی آورد

امید رو به زوالی دلیل نا بلدی

ستاره ای شدم و در خودم درخشیدم

ولی چه سود که چشمی نمی کند رصدی

مگر به سایه نام تو رو کنم پس از این

که در پناه تو امن است یا علی مددی


عبدالجبار كاكايي

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام


محمد علي بهمني

توفانی باید...

هر روز یک خبر تازه، هر روز یک خبر بد و تازه... به قول اخوان عزیز: دریغ و درد! هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود...

کاش هوایی که روح نفس می کشه هم با وزیدن نسیمی پاک می شد. اما توفانی باید!


من اینجا بس دلم تنگ است

        و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه بر داریم

                                قدم در راه بی برگشت بگذاریم

امید از دوستان خوبم در نظراتش پیشنهاد آشنایی بیشتر با استاد صالحی دادند. 

دوستان جهت آشنتایی بیشتر با زندگی و اشعار استاد به سایت http://www.seyedalisalehi.com  مراجعه نمایند.


سادگی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند...

آخرین غاشقانه های ری را، نامه اول

بارانی باید

حرف بزن، ابر مرا باز کن

دیر زمانی ست که بارانی ام


گوشه خون

ني در نوا گوشه خون مي نواخت

سينه اش از داغ جنون مي گداخت

اشك چو دريا شد و لب تشنه ماند

نغمه ني جامه تقوا شكافت


باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟

داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در آغوش پست خاك مي گويد...


باز هم اخوان

... و سروستان يك شب در ميان سيراب از باران تا شبگير بارنده!





زمستان است

اخوان ، اين لولي وش مغموم، استاد بر هم پيچيدن بي نقص صفت و موصوف و مضاف و مضاف اليه است. در جانمايه معاني لطيفش لفظ استوارش چون كوهي در سينه آسماني آبي مي درخشد:


... و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده، به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است

    رو چراغ باده را بفروز

                       كه شب با روز يكسان است



قاصدك!

اخوان ميراث دار كهن فردوسي توس، يادگار نابترين خاطرات دوران اوج شعر خواني من است به ضيافت قاصدكهايش دعوتتان مي كنم باشد كه بود چشمي و گوشي با كس!

.... مانده خاكستر گرمي جايي؟

در اجاقي طمع شعله نمي بندم

خردك شرري هست هنوز؟

قاصدك!

ابرهاي همه عالم شب و روز

                                                دردلم مي گريند


دانلود قسمت اول

دانلود قسمت دوم



باز هم حال همه ما خوب است...

دکلمه زیبای خسرو شکیبایی نازنین بر شعر استاد صالحی:

حال همه ما خوب است اما تو باور مکن!

دانلود

به اصفهان رو!

شما رو دعوت می کنم به گلگشتی در اصفهان زیبا با صدای ناب استاد تاج اصفهانی در دستگاه اصفهان. بوی چهارباغ و چهلستون می دهد این صدا این بهشت ثانی! این اصفهان!


به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی
ببر از وفا کنار جلفا به گل چهرگان سلام ما را
شهر پر شکوه قصر چلستون کن گذر به چارباغش
گر شد از کفت یار بی وفا کن کنار پل سراغش
بنشین در کریاس یاد شاه عباس بستان از دلبر می
بستان پی در پی می از دست وی تا کی تا بتوانی
ساعتی در جهان خرم بودن بی غم بودن بی غم بودن
با بتی دلستان همدم بودن محرم بودن با هم بودن
ای بت اصفهان زان شراب جلفا ساغری در ده ما را
ما غریبیم ای مه بر غریبان رحمی کن خدا را

شاعر: ملک الشعرای بهار

این تصنیف دل انگیز را از اینجا دانلود کنید.

حال همه‌ی ما خوب است  اما تو باور نکن!

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!


سید علی صالحی


وقتی که خوشه های اقاقی
از نرده های حوصله ی دیوار
سر ریز می کنند
و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد
نامت
طلسم " بسم " اقاقیهاست

نامت طلسم بسم اقاقیهاست...


الان نمی دونم بیشتر عصبانی ام یا متعجب یا دلتنگ یا ...

وبلاگ دوستی که هیچ وقت خودش روندیدم اما همیشه همدم لحظه های ناب شعر خونی من و خیلیا بود رو فیلتر دیدم (وبلاگ امیر عباس ریاضی) و بسیار به خودم بالیدم از این هوایی که تنفس می کنم... آری وبلاگی که ناب بود و از شعر و شور و شعور می نوشت قابل دسترس نیست تا اونایی در دسترس بمونن که به جهره ماه چنگ می زنن...بماند این قصه پر غصه.


محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ماست که بر هر سر بازار بماند

برای علی و چشمهای ابری این روزهایمان

می نویسم از خورشید

برای چشمهای ابری این روزهایت

می نویسم از بهار برای غروب پاییز این دقایقت

و می فشانم ستاره

بر آسمان تاریک

این شبهایت...

اما

چگونه بگویم بهار می رسد

 آفتاب خواهد خرامید

 و آسمان ستاره باران خواهد شد

وقتی هر چشمم کهکشانی ست

و دقایقم اینگونه بوی غم، بوی پاییز می دهند؟

با این همه مستی

ای مفتی شهر! از تو پر کارتریم

با این همه مستی از تو هشیارتریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بده کدام خون خوارتریم؟


حکیم خیام نیشابوری